قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

549

درة التاج ( فارسى )

و . قبض ، و دسومت ، و حلاوت ، و تفاهت « 1 » و بسيار باشد كى شىء را طعمى باشد در نفس خود ، لكن بسبب شدّت تكاثف او ، متحلّل نشود ازو جيزى - كى مخالط لسان شود ، « 2 » تا او را دريابد ، آنگاه جون احتيال كنند در تلطيف اجزاء او ، احساس كنند ازو بطعمى ، جنانك در حديد ، و نحاس است ، و گاه باشد كى دو طعم در جسم واحد مجتمع شود ، جون مرارت ، و قبض ، در حضض « 3 » ، و آن را بشاعت خوانند ، و جون ملوحت ، و مرارت در شوره زمين ، و آن را زعوقت خوانند . و بسيار باشد كى جمع شود از كيفيّتى طعمى ، و تأثيرى لمسى ، امرى واحد ، كى متميّز نشود در حسّ جون طعم - و تفريق - با اسخان ، جه از آن حرافت حاصل شوذ ، يا بىاسخان ، و ايشان ايجاب حموضت كنند ، و جون طعم با تكثيف - كى بسيار باشد كى ايجاب عفوصت كنند . و بسيار باشد كى اين سبب باشد از آن تكثر آنج احساس به آن مىكنند از طعوم ، يا از جملهء اسباب او باشد ، و من نيافته‌ام وجه حصرى طعوم را - در عددى ، نه در نفس امر ، و نه بحسب آنك ممكن است در حق بشر احساس به آن . و قسم ثالث مشمومات است ، و ايشان را اسمائى مخصوص نيست ، الّا از جهت « 4 » موافقت ، و مخالفت ، جنانك گويند رايحهء طيّبه ، و رايحهء منتنه « 5 » ، و اين مختلف شود بحسب اختلاف احوال كسانى ، كى احساس به آن مىكنند ، جه موافق شخصى ، شايد كى مخالف ديگرى باشد . يا از جهت آنج مقترن شود بمشمومات ، جنانك گويند رائحة حلوة او حامضة و اين را وجه حصرى نمىدانم « 6 » .

--> ( 1 ) - تكاهت - اصل . ( 2 ) - و تا - اصل . ( 3 ) - حضض بضمّتين و قد تفتح العين و بالضادين و قيل بظاءين و قبل بضاد ثم ظاء عصارهء درختيست معروف كه بشيرازى هلال گويند ، و آن انواع است : مكى ، و هندى ، و مشهدى ، بهترين آن جهت ورمها مكى بود ، و جهت موى هندى و در هندى تحليل و قبض كمتر از مكى بود ( رجوع كنيد بقانون - و بحر الجواهر و اختيارات بديعى - و شرح قاموس . ( 4 ) - آنك اصل علاوه دارد . ( 5 ) - منقنه - اصل . ( 6 ) - لازم نمىدانم - م .